گاه گاهي مي‌شود دلتنگي از حد بگذرد
سيل افكاري كه از ذهنت نبايد، بگذرد


بغض راه گريه را مي‌بندد و درياي اشك
پافشاري مي‌كند از آخرين سد بگذرد


با خودت در گوشه‌اي از خانه خلوت مي‌كني
تا مگر اين لحظه‌هاي تلخِ ممتد بگذرد


كوچه‌ها دلتنگي‌ات را صد برابر مي‌كنند
گرچه‌ گاهي اتفاقي هم بيفتد، بگذرد


ناگهان در خواب مي‌بيني سواري سبز پوش
با اناري سرخ در دستش مي‌آيد بگذرد


با تبسم‌هاي معصومانه مي‌گويد بيا
يك شبي مهمان ما هرچند كه بد بگذرد


چاره‌اي ديگر نمي‌ماند بجز تسليم محض
كيست كه از دعوت اولاد احمد(س) بگذرد


ترس داري پلك‌ها را روي هم بگذاري و
خواب باشي و قطار از شهر مشهد بگذرد...

 

قطار عمرمون چند روزی تو ایستگاه مشهد نگه داشت الانم لحظه های آخرشه

ولی خوب خاطره های خوب و بد این پنج سال هیچ وقت فراموش نمیشه

من می مونم و یه دنیا دلتنگی...